باد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) (مص م.)۱ - باد زدن.<BR>۲- فخر فروختن، فیس کردن.<BR>۳- به فروش نرفتن کالا و ماندن روی دست صاحبش.<BR>۴- کسی را به کاری صعب برانگیختن، تیر کردن.<BR>۵- محو ک ردن.<BR>۶- دمیدن در سازهای بادی و به صدا درآوردن آنها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) (مص م.)۱ - باد زدن. ۲- فخر فروختن، فیس کردن. ۳- به فروش نرفتن کالا و ماندن روی دست صاحبش. ۴- کسی را به کاری صعب برانگیختن، تیر کردن. ۵- محو ک ردن. ۶- دمیدن در سازهای بادی و به صدا درآوردن آنها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باد کردن . [ک َ دَ ] (مص مرکب ) نفخ کردن . ورم کردن . آماس کردن . منتفخ شدن . انتفاخ . آماهیدن . آماسیدن . تنفخ . متورم شدن . برآماسیدن . تورم . ورم پیدا کردن . ◄ باد زدن : بر سر بالین شیخ نشسته با مروحه در دست و شیخ را باد میکرد. (اسرار التوحید ص ١٧١). وآن سیه زلف بر آن عارض گوئی که همی بپر زاغ کسی آتش را باد کند. ادیب نیشابوری (تضمین از ابوعبداﷲ محمدبن صالح نوایحی ). ◄ تکبر کردن . کبر فروختن . کبر کردن . فیس کردن . عجب و نخوت نمودن . ◄ باد کردن در چیزی ؛ دمیدن در آن . دمیدن . (ناظم الاطباء: باد). رجوع به باد شود. ◄ در تداول بازی ورق (بمزاح )، باطل شدن ورق . ◄ تند و تیز کردن . رجوع به باد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
متورم شدن، ورم کردن آماس کردن، پف کردن نفخ کردن افاده فروختن، افاده کردن، تبختر کردن، فیس کردن به فروش نرفتن، روی دستماندن، مصرف نشدن (متضاد: به فروش رساندن، آب کردن) پرهوا کردن، دمیدن برانگیختن، تهییج کردن، تی