باخع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باخع. [ خ ِ ] (ع ص ) اسم فاعل از بخع. مبالغت کننده در امری . کشنده و مبالغه کننده در کشتن، قوله تعالی : فلعلک باخع نفسک، و اقرارکننده . (آنندراج ). بخع بالشاة؛ مبالغه کرددر ذبح آن تا از حد ذبح درگذشت و به رگ نخاع رسید، هذا اصله، ثم استعمل فی کل مبالغة، و منه قوله تعالی فلعلک باخع نفسک ؛ ای مهلکها مبالغاً فیها حرصاً علی اسلامهم . (منتهی الارب ).
واژگان قرآن
فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَّفْسَکَ «باخع» از مادّه «بخع» (بر وزن بخش) به معناى هلاک کردن خویشتن از شدت غم و اندوه و به تعبیر دیگر «دق مرگ نمودن» است. این تعبیر نشان مى دهد که تا چه اندازه پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نسبت به مردم دلسوز و در انجام رسالت خویش اصرار و پافشارى داشت; و از این که مى دید تشنه کامانى در کنار چشمه زلال قرآن و اسلام نشسته اند و باز از تشنگى فریاد مى کشند، ناراحت بود.(3)