باج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از فرمانروایان زیردست میگرفتند.<BR>۲- خراج، مالیات، عوارض.<BR>۳- گمرک.<BR>۴- جزیه. ؛ ~به شغال ندادن به زور و قلدری تسلیم نشدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) کلیه دعاهای مختصر که زرتشیتان آهسته به زبان میرانند. واج و واژ و باژ نیز گویند.
(اِ.) ۱- آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از فرمانروایان زیردست میگرفتند. ۲- خراج، مالیات، عوارض. ۳- گمرک. ۴- جزیه. ؛ ~به شغال ندادن به زور و قلدری تسلیم نشدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باج . (اِخ ) موضعی است به انبار. احمدبن یحیی بن جابر گوید بر علی بن ابیطالب علیه السلام در انبار گذشتم، پس مردم ده با هدایا به استقبال وی آمدند، حضرت فرمود هدایا را گرد آورید و باجی واحد سازید. چنان کردند و آن موضع بدین خوانده شد. (از معجم البلدان ).
باج . (اِ) باج و باژ و باز از ریشه ٔ باجی پارسی باستان مشتق است، و آن از ریشه ٔ بج اوستائی بمعنی بخش کردن و قسمت کردن است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (مزدیسنا بقلم معین ص ٢٥٣ و ٢٥٤). باژ و پاژ. خراج . (منتهی الارب ). سا. (حاشیه ٔ فرهنگ خطی اسدی نخجوانی ). ساو. مالیات . اَتاوه . جباوه . جبوه . جبایه . جبی ً. ج، جبایات . (منتهی الارب ). مکس . (منتهی الارب ) (مجمل ). خرج . (منتهی الارب ). مال و اسبابی باشد که پادشاهان بزرگ از پادشاهان زیردست گیرند و همچنین سلاطین از رعایا ستانند. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ) (انجمن آرا). رصد و خراج و جزیه که بحکام دهند. (اوبهی ). زری که از سوداگران بطریق محصول میگیرند. (غیاث ). هرچه زیاده بر زکوة از تجار و جز آن ستانند. (مجمل ) : ایشان تدبیر کردند که سوی خاقان رسول فرستند و هدیه و ساو و باج بپذیرند تا او بازگردد و در مملکت ایشان فساد نکند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). سلیح و هیونان و اسبان و باج به ایران فرستاد با تخت عاج . فردوسی . تو تخت بزرگی ندیدی نه تاج شگفت آیدت لشکر و مرز وباج . فردوسی . همه چرم گاوان سراسر دهم اگر بشمری باج بر سر نهم . فردوسی . بدو بود آراسته تخت و عاج ز روم و ز چین بستد او ساو و باج . فردوسی . بدیشان بورزید و زیشان خورید همی باج را خویشتن پرورید. فردوسی . هر زمان تاجش فرستد پادشاه قیروان هر نفس باجش فرستد شهریار قندهار. منوچهری . تا روم ز هند لاجرم شاها گیتی همه زیر باج و سا کردی . عسجدی . به بیچارگی ساو و باج گران پذیرفت با هدیه ٔ بیکران . اسدی . تا بدرقه ٔ دوستی آل علی نیست بر قافله ٔ دین هدی دیو نهد باج . سوزنی . باکو ببقاش باج خواهد خزران و ری و زره گران را. خاقانی . از چنین گوهر زکوتی داد نتوان بهر آنک تاج ترکستان بباج ترکمان آورده ام . خاقانی . اشتر اندر وحل ببرق بسوخت باج اشتر ز ترکمان برخاست . خاقانی . چو دشمن خر روستائی برد ملک باج و ده یک چرا میخورد؟ بوستان . مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال بینی در آن تخت و تاج ؟ بوستان . سزد که از همه ٔ دلبران ستانی باج از آنکه بر سر خوبان عالمی چون تاج . حافظ. ایمنی جستم ز ویرانی ندانستم که چرخ گنج میخواهد بجای باج از ملک خراب . صائب . ♦ باج بشغال ندادن ؛ کنایه از بزور و قلدری و اشتلم تسلیم کسی نشدن . رشوه بکسی ندادن . به کمتر از خود پول مفت، زورکی ندادن . (فرهنگ نظام ): در اردستان باج بشغال میدهند. ♦ باج رعنائی گرفتن از کسی ؛ در رعنائی غالب آمدن بر وی . دانش گفته : سایه رنگین جابجا افتد ز حسن جلوه اش باج رعنائی ز سرو آن قامت رعنا گرفت . این تخصیص بیجاست بلکه مطلق باج گرفتن از لوازم غلبه ٔ خود است . (آنندراج ). ◄ زری که راهداران از سوداگران بگیرند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). زری بود که گذربانان از آینده و رونده بستانند. (جهانگیری ) (شعوری ). راه داری : ز هر دروازه ای برداشت باجی نجست از هیچ دهقانی خراجی . نظامی . ◄ گمرک . ◄ جزیه . ◄ زکوة.
باج . (اِخ ) دهی است از طوس مولد فردوسی . (آنندراج ). رجوع به باژ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ارتشا، باژ، رشوه جزیه، خراج، ساو، عوارض، مالیات، نمار گمرک سخن، کلمه، واج، واژ
واژگان فارسی سره واژهدان
باژ