ایوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایوب . [ اَی ْ یو ] (اِخ ) پسر خواجه ابوبکر است که قاضی سمرقند بود، و خواجه ایوب همچون پدرش جامع فضایل و کمالاتست و شعر نیز میگویند. غزل : میی که ساقی خونین دلان بجام انداخت پی خرابی عشاق تلخکام انداخت رمیده بود از این دامگاه مرغ دلم فریب دانه ٔ خال تواش بدام انداخت . مشو ناصح بکوی عقل و دانش رهنمون ما را نداریم اختیاری تا چه فرماید جنون ما را. (از مجالس النفایس ص ٣٨٠). رجوع به مجمع الخواص ص ٣١٢ شود.
ایوب . [ اَی ْ یو ] (اِخ ) (٥٦٨ هَ . ق .) نجم الدین . اولین از ملوک ایوبی بود. وی در قاهره درگذشت و در مدینه ٔ منوره دفن شد. رجوع به اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٨١ چ سوم شود.
ایوب . [ اَی ْ یو ] (اِخ ) (٦٠٣ - ٦٤٧ هَ . ق .) ابن محمدبن ابی بکربن ایوب مکنی به ابوالفتوح و ملقب به نجم الدین، ملک الصالح . از کبار ملوک ایوبی به مصر است . وی در قاهره متولد شد و در همانجا نشو و نما یافت و بعد از خلع برادرش به سال ٦٣٧ هَ . ق . بحکومت رسید. مردی شجاع و پرهیبت و پارسا و آرام بود. وی در مصر آبادانیها بوجود آورد که هیچیک از ملوک ایوبین چنین نکردند. در زمان وی فرنگی ها بمصر حمله کردند و حکومت را بر وی تنگ نمودند. وی بمرض سل مبتلا شد و درگذشت . جسدش را بقاهره منتقل کردند. از آثار وی قلعةالروضه به قاهره است . (از اعلام زرکلی ج ١ چ سوم ص ٣٨٢).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه