ایوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ یا اِ) [ معر. ] (اِ.)<BR>۱- صفه، پیشگاه اتاق.<BR>۲- بخشی از ساختمان که سقف دارد اما جلو آن باز است و در و پنجره ندارد و مشرف به حیاط است.<BR>۳- کاخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ یا اِ) [ معر. ] (اِ.) ۱- صفه، پیشگاه اتاق. ۲- بخشی از ساختمان که سقف دارد اما جلو آن باز است و در و پنجره ندارد و مشرف به حیاط است. ۳- کاخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایوان . [ اَی ْ / اِی ْ ] (اِ) صفه و طاق . (برهان ). صفه و طاق عموماً و طاق و عمارتی را گویند که شکل آن محرابی وهلالی باشد خصوصاً. (آنندراج ). نشستنگاه بلند که بر آن سقف باشد در کوشک و دالان بزرگ . (غیاث ). خانه ٔ پیش گشاده . (دهار). درگاه . (مهذب الاسماء). طاق و نشستنگاه بزرگان . (صحاح الفرس ). طاق بلند و نشستنگاه پادشاهان بود. رواق . (اوبهی ). و بقول زالمان مشتق از کلمه ٔ پهلوی فارسی «بان » به معنی خانه است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : ای منظره و کاخ برآورده بخورشید تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان . دقیقی . بایوان او بود تا یک دو ماه توانگر سپهبد توانگر سپاه . فردوسی . ز ره سوی ایوان شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند. فردوسی . گر ایوان من سر بکیوان کشید همان شربت مرگ باید چشید. فردوسی . از میان ندما چشم بدو دارد و بس چه بایوان چه به مجلس چه بمیدان چه بخوان . فرخی . در ایوانی که تو خواهی ترا باغ ارم سازد چو ایوان مداین مرترا ایوان و خم سازد. فرخی . بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان . منوچهری . نه در گنج ماند و نه در خانه جای نه در باغ و ایوان و نه در سرای . اسدی . چون دل لشکر ملک نگاه ندارد درگه ایوان چنانکه درگه میدان کار چو پیش آیدش بود که بمیدان خواری بیند ز خوار کرده ٔ ایوان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . گویی درشت و تیره همی بینم آویخته ز نادره ایوانی . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٤٧٧). قصری کنم قصیده ٔ خود را درو از بیتهاش گلشن و ایوان کنم . ناصرخسرو. وگرش ایوان و تخت از سیم و زر است مرا از علم و دین تختست و ایوان . ناصرخسرو. پیل و شیر و یوز را مطیع گردانید و خیمه و ایوان اوساخت . (نوروزنامه ). چون به ایوان برآمد حاجبان او را تا پیش تخت بردند و بنشاندند و بازپس آمدند. (تاریخ بخارا). کمترین پرده سرای کاخ و ایوان تو باد این مشبک خیمه ٔ سنجاب رنگ بی طناب . سوزنی . ری خرآس است و خراسان شب ایوان ارم در خراسم که به ایوان شدنم نگذارند. خاقانی . اندرایوانش روان یک چشمه آب با درخت سبز برنا دیده ام . خاقانی . بصحرایی شدند از صحن ایوان بسرسبزی چو خضر از آب حیوان . نظامی . گفت ز نقشی که در ایوان اوست دُر بسپیدی نه چو دندان اوست . نظامی . چو من یارت بدم در کاخ و ایوان همیخوردم میی در باغ و بستان . نظامی . گر نخواهد زیست جان بی این بدن پس فلک ایوان که خواهد بدن . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٠٨). دیوار سرایت را نقاش نمی باید تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٤٠٥). درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی . سعدی . خانه از پای بست ویران است خواجه در بند نقش ایوانست . سعدی . هر کرا خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را. حافظ. ◄ کنایه از آسمان . (آنندراج ) : گرنه مهمان خدایی تو تراایزد چون نشاندست درین پر ز چراغ ایوان . ناصرخسرو. چرا او را کت او کرد این بلندایوان بطوع و رغبت ای هشیار نپرستی . ناصرخسرو. اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تحیر خردمندانند. خیام . تو پنداری که بر هرزه است این ایوان چون مینو تو پنداری که بر هرزه است این ایوان چون مینا. سنایی . شنگرف ز اشک من ستاند صورتگر این کبودایوان . خاقانی . ♦ ایوان آسمان ؛اشاره بفلک قمر است . (مؤید الفضلا) (هفت قلزم ). ♦ ایوان زنگاری ؛ اشاره بفلک قمر است . (هفت قلزم ). ایوان سیماب ؛ اشاره بفلک قمر است . (مؤید الفضلا) (هفت قلزم ). ♦ ایوان قدس ؛ کنایه از آسمان است : بگذران مرکب از سپهر بلند درکش ایوان قدس را بکمند. نظامی (هفت پیکر ص ١٠). ◄ خانه : جهان جای بقا نیست بآسانی بگذر به ایوان چه بری رنج و بکاخ و ستن آوند. طیان . ◄ مجازاً به معنی روزگار و زمانه .
مترادف و متضاد واژهدان
درگاه، رواق، صفه بارگاه، صرح، قصر، کاخ
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه