این
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (ص. ضم.)<BR>۱- ضمیر اشاره برای نزدیک. مق. آن.<BR>۲- مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص. ضم.) ۱- ضمیر اشاره برای نزدیک. مق. آن. ۲- مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
این . [ اِی ْ ی ُ ] (اِ) بنفشه . بنفسج . (یادداشت به خط مؤلف ).
این . [ اَ ن َ ] (ع اِ) یکی از مقولات نه گانه ٔعرض است در فلسفه و منطق و آن بودن چیزی است در مکان معین و مخصوص . (فرهنگ فارسی معین ). یکی از مقولات نه گانه ٔ عرضی و آن عبارت از بودن چیزی است در مکان معین و مخصوص . بعضی میگویند: «این » عبارت از نسبت چیزی است بمکانی . شیخ میگوید:«این » بر دو قسم است یکی حقیقی که عبارت از بودن شی ٔ است در مکان معین و محدود و مخصوص بخود و دیگری غیرحقیقی و آن عبارت از بودن شی ٔ است در مکان بزرگتر از خود. (فرهنگ لغات و اصطلاحات دکتر سجادی ). هو حالة تعرض للشی ٔ بسبب حصوله فی المکان . (تعریفات ). عبارت است از حصول چیزی در مکان همچو حصول زید در خانه یا در بازار. (نفایس الفنون ). حصول الشی ٔ فی المکان، و این سؤال عن مکان مبهم . (بحر الجواهر) : ذات او سوی عارف و عالم برتر ازاین و کیف و از هل و لم . سنائی . هست صد چندان میان منزلین آن طرف از این تا بالای این . مولوی . رجوع به اساس الاقتباس ص ٥٠ شود.
این . [ اَ ن َ ] (ع ق، اِ) کجا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). یقال این زید؛ یعنی کجاست زید. و الی این ؛ یعنی بکجا. و من این ؛ یعنی از کجا. (ناظم الاطباء). بمعنی کجا و آن سؤال باشد از جا و مکان چنانکه : این مقرک ؛ کجاست مسکن شما. و الی این ؛ بکجا و بکدامی . و من این ؛ از کجا. (آنندراج ). ظرف است و مبنی برفتح و برای سؤال از مکان وقوع شی ٔ آید. مانند: این یوسف . و چون حرف من در اول آن درآید برای سؤال از مکان بروز شی ٔ است مانند: من این قدمت . و گاه معنی شرطی افاده کند و دو فعل را مجزوم سازد که گاه به صورت مجرد وگاه بکلمه ٔ «ما» ملحق شود به ترتیب مانند:این تقف اقف و اینما تنم انم . (از اقرب الموارد).