اکل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (مص م.) خوردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ ع. ] (مص م.) خوردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکل . [ اُ / اُ ک ُ] (ع اِ) ثمر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ رزق . گویند: انقطع اکله ؛ منقطع گردید رزق اویعنی بمرد و بهره ای از دنیا نبرد. (ناظم الاطباء). روزی فراخ . (از اقرب الموارد): فلان ذواکل ؛ یعنی ذوحظ. ◄ رأی و عقل و قوت فهم . ◄ سخت بافتگی جامه . ◄ سختی و درستی خمیر کاغذ؛ گویند: ثوب ذواکل و قرطاس ذواکل . (ناظم الاطباء).
اکل . [ اَ ] (ع مص ) خوردن چیزی را. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ کندن . (از اقرب الموارد). ◄ معدوم ساختن چیزی را. در حدیث است : الحسد یاکل الایمان کما تأکل النار الحطب . (ناظم الاطباء). نابود ساختن . (از اقرب الموارد). نابود ساختن آتش هیزم را. (از اقرب الموارد). ◄ فتح کردن و غالب شدن . گفتار حضرت (ص ) است : امرت بقریة تأکل القری ؛ مأمور شدم به قریه ای که اهل آن قریه فتح می کنند و غالب می شوند قریه ها را. (ناظم الاطباء). ◄ حدیث یاکل الاحادیث ؛ این سخن بهتر از سخنهای دیگر است . (ناظم الاطباء). ◄ خوردن غذا: اکل و شرب ؛ خوردن و آشامیدن . (ناظم الاطباء). ♦ اکل از قفا ؛ بطریق غیرمعمول و غیرمستقیم کاری را انجام دادن . امری را از راه دور و غیرمنطقی وارد شدن .
اکل . [ اَ ک َ ] (ع اِمص ) خورده شدگی دندانها و سقوط آنها. (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
خورش، خوردن، بار