اکحل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ حَ) [ ع. ] (ص.)۱ - سیه چشم.<BR>۲- چشم سرمه کشیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ حَ) [ ع. ] (ص.)۱ - سیه چشم. ۲- چشم سرمه کشیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکحل . [ اَ ح َ ] (ع ص ) مرد سرمه گون چشم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سیاه پلک چشم از خلقت . (تاج المصادر بیهقی ) (از المصادر زوزنی ) (از مهذب الاسماء). سیاه چشم، و تأنیث آن کحلاء باشد. مرد سیاه مژگان که گویی سرمه کرده است . (یادداشت مؤلف ). آنکه چشم او سیاه باشد. (آنندراج ). ◄ سرمه در چشم کرده .(آنندراج ). ◄ (اِ) رگ میانی است که رگ هفت اندام و میزاب البدن نیز گویند. رگ حیات . و لاتقل عرق الاکحل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رگ تن . (زمخشری ). نام رگی است میان قیفال و اسیلم که فصد آن کنند و آنرا رگ هفت اندام گویند. (آنندراج ). رگ میانگی دست . (از مهذب الاسماء) : چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن . خاقانی . طبیبان شفق مدخل گشادند فلک را سرخی از اکحل گشادند. نظامی . ورجوع به ذخیره ٔ خوارزمشاهی شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
سیاهچشم