اکبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکبر. [ اَ ب َ ] (ع ن تف ) بزرگتر. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ١٨). بزرگتر. ج، اَکابِر، اَکبَرون . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). بزرگتر. (ناظم الاطباء). بزرگتر. مؤنث : کُبری ̍. (از آنندراج ). خلاف ارذل . ج، اکبرون، اکابر. (مهذب الاسماء). بزرگ . مهتر.مهین . کلان تر: اکبر اولاد؛ بزرگترین فرزندان . (یادداشت مؤلف ). بزرگوار. (السامی فی الاسامی ) : قول این و آن درین ناید به کار قول قول کردگار اکبر است . ناصرخسرو. اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا. سعدی . ♦ اﷲ اکبر ؛ کلمه ٔ مبارکه ٔ تکبیر، یعنی خدا بزرگتر است از هر چیزی . (ناظم الاطباء). ♦ عالم اکبر ؛ دنیای عظیم . جهان بزرگ . (فرهنگ فارسی معین ) : پس بصورت عالم اصغر تویی پس به معنی عالم اکبر تویی . مولوی (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ سالخورد. سالخورده تر. (یادداشت مؤلف ). بزرگتر از لحاظ سن . (از اقرب الموارد). ◄ بزرگ . کبیر، در مقابل صغیر. گویند: «الاکبر و الاصغر»؛ ای الکبیر والصغیر. و ازآن است در نزد بعضی : اﷲاکبر؛ ای الکبیر. و نزد بعضی : اﷲاکبر من کل کبیر. (از اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح منطق ) موضوع مذکور در نتیجه، و مطلوب در قیاس اقترانی کلی . (یادداشت مؤلف ). نزد علمای منطق اطلاق می شود بر مجهول مطلوب قیاس اقترانی . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ در اصطلاح علمای نحو قسمی از اشتقاقات است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به اشتقاق شود.
اکبر. [ اَ ب َ ] (اِخ ) اکبرشاه . لقب یکی از سلاطین هندوستان است . (آنندراج ). رجوع به اکبرشاه شود.
اکبر. [ اِ ب ِ ] (ع اِ) اَکبِر. چیزی مانند خبیص خشک که زنبور عسل آرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چیز شیرینی است . (منتهی الارب ). و رجوع به اکبیر شود.