اژکهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اژکهن . [ اَ ک َ هََ / اَ ک َ ](ص ) کاهل . بیکار. (صحاح الفرس ) (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ) (برهان ) (سروری ). باطل . (اوبهی ) (برهان ). تنبل . مهمل . (برهان ). جمند. (جهانگیری ) : بدل ربودن جلدی وشاطری ای مه ببوسه دادن جان پدر بس اژکهنی . شاکر بخاری . رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او راجل و یحموم با او اژکهن . منوچهری . تن از اژکهن دردوزخ درونست ولی یک پایش از آتش برونست . زراتشت بهرام . اژکهن بگمان من تصحیف وژکهن است، چه در سه نسخه ٔ قدیمی وخوشخط که از مهذب الاسماء نزد من است همه جا وژکهن است و شعر منوچهری هم وژکهن بوده است نه اژکهن و اژگهن را هم که کاهل و کند ترجمه می کنند غلط است، چه اژکهن سنگ بزرگ و صخره است و مجازاً، بمعنی کاهل و تنبل استعمال شده است در شعر منوچهری .