اژنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اژنگ . [ اَ ژَ ] (اِ) چین پیشانی و روی و اندام . (برهان ) (غیاث ). چین که از پیری یا غضب باشد. شکنج روی . آژنگ : اگر ز طبع روان تو راستی یابد جبین آب، کجا یابد از نسیم اژنگ . منصور شیرازی . ♦ اژنگ بر جبین افتادن ؛ کنایه از عبوس و ترش روی شدن باشد بهنگام غضب : اگر در جبین تو افتد اژنگ فتد لرزه اندر تن شاه زنگ . ؟ (از فرهنگ سروری ).