اژدهافش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اژدهافش . [ اَ دَ ف َ ] (ص مرکب ) اژدرمانند. همچون اژدرها. اژدهامنظر. اژدرصورت : کی اژدهافش بیامد چو باد به ایران زمین تاج بر سر نهاد بدان اژدهافش یل نامدار فزون گرد شد مردم از صد هزار. اسدی . ◄ اژدهاشکل (درفش ) : وز آن رستمی اژدهافش درفش شده روی خورشید تابان بنفش . فردوسی . یکی اژدهافش درفشی بپای تو گفتی همی اندرآید ز جای . فردوسی . پدید آمد آن اژدهافش درفش شب تیره و روی گیتی بنفش . فردوسی . همانگه یکی اژدهافش درفش پدید آمد و گشت گیتی بنفش . فردوسی . ز دیبا یکی سبز پرده سرای یکی اژدهافش درفشی بپای . فردوسی . سپهدار با اژدهافش درفش برو کرده از گرد گیتی بنفش درفشیش داد اژدهافش سیاه جهان پهلوان خواندش اندر سپاه . اسدی . درآورد پیش اژدهافش درفش شد از تیغ هامون چو گردون بنفش . اسدی . ◄ (اِخ ) ضحاک : به ایوان ضحاک بردندشان بدان اژدهافش سپردندشان . فردوسی . برآمد بر این روزگاری دراز که شد اژدهافش بتنگی فراز. فردوسی . خجسته فریدون ز مادر بزاد... جهان را یکی دیگر آمد نهاد. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ١ ص ٤٤). بباید شما را کنون گفت راست که آن بی بها اژدهافش کجاست . فردوسی .