اوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوی . (ضمیر) کلمه ٔ اشاره و ضمیر مفرد غایب است به معنی او (با زیادت یا). (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : دریغ فر جوانی و عز اوی دریغ عزیز بودم از این پیش همچنان سپریغ. شهید. چون یکی جغبوت پستان بند اوی شیر دوشی زو به روزی یک سبوی . طیان . ارتاب ... از وی تیغ و شمشیر خیزد سخت با قیمت که اوی را دو تاه توان کردن . (حدود العالم ). برفتند پیران بنزدیک اوی چو دیدند آن رای تاریک اوی . فردوسی . گفت در خانه ٔ اویم همه عمر شمع کاشانه ٔ اویم همه عمر. جامی .
اوی . [ اُ ی ی ] (ع مص ) اِواء. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جای گرفتن . (منتهی الارب ). بامأوی شدن و بامأوی بودن . (تاج المصادر بیهقی ). مأوی گرفتن . (المصادر زوزنی ). رجوع به اواء شود. ◄ ج ِ آو (آوی ). (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): طیر اوی ؛ مرغان فراهم آمده از هر جایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
اوی . [ اِ وی ی ] (ع مص ) اواء. (ناظم الاطباء). جای گرفتن . (منتهی الارب ). رجوع به اواء شود.