اوژن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوژن . [ اَ ژَ ] (نف مرخم ) انداز. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ). افکن . (ناظم الاطباء)(آنندراج ) (انجمن آرا). اندازنده و افکننده . (برهان ) (هفت قلزم ). اما همیشه در صورت ترکیبی بکار رود. ♦ تن اوژن ؛ تن افکن : یکی آتش درافتاده ست ما را جگرسوز و دل اوبار و تن اوژن . عطا ادیب السلطنه . ♦ جنگ اوژن ؛ جنگ افگن .جنگ انگیز : زره پوش خسبند جنگ اوژنان . که بستر بود خوابگاه زنان سعدی (بوستان ). ♦ خنجراوژن ؛ خنجرافکن : بدرگاه سپهسالار مشرق سوار نیزه باز خنجراوژن . منوچهری (از آنندراج ). ♦ شیراوژن ؛ شیرافکن . (آنندراج ) : چورهام و بهرام گردن فراز چو شیدوش شیراوژن رزمساز. فردوسی . ♦ مرداوژن ؛ مردافکن . (ناظم الاطباء).