اول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اول . [ اَ ] (ع مص ) بازگشتن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ). برگشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سطبر شدن روغن و انگبین و جز آن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر ). ماسیدن و بستن روغن و جز آن . ◄ اصلاح آوردن و سیاست کردن . (اقرب الموارد) (تاج المصادر ) (آنندراج ). سیاست راندن . ◄ اولی شدن . (ناظم الاطباء).
اول . [ اَو وَ ] (ع اِ ص، ق ) نخستین . (کشاف اصطلاحات الفنون ).نخست نقیض آخر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) (غیاث اللغات ). آغاز. (کشاف اصطلاحات الفنون ). یکم . آغاز کار. (زمخشری ). اصل آن اوأل بر وزن افعل مهموزالاوسط بود همزه بواو قلب شد و درهم ادغام گردید و گویند اصل آن «ووأل » و «وول » بتشدید واو بر وزن فوعل بوده واو اول به همزه مبدل شد.ج، اوائل، اوالی و اولون، و بر اواول جمع بسته نشده است زیرا اجتماع دو واو را که در میان آن دو، الف باشد ثقیل میدانند. (منتهی الارب ) (کشاف اصطلاحات الفنون ). هرگاه اول صفت باشد غیرمنصرف است و الا منصرف . گوئی . لقیته عاماً اول و عاماً اولاً و نمیگویی عام الاول یا آنکه کم استعمال میشود و میگویی . ما رأیته مذعام اول و اول را بعنوان صفت رفع میدهی مثل اینکه گفته ای : اول من عامنا. و بعنوان ظرف نصب میدهی مثل اینکه گفته ای : مذعام قبل عامنا. (منتهی الارب ). اول صیغه ٔاسم تفضیل است به معنی پیشتر و منصرف آمدن لفظ اول اسم تفضیل و عدم استعمال آن بیکی از استعمالات ثلاثه ٔ اسم تفضیل که من و اضافت و الف و لام است از جهت کثرت استعمال است لهذا بعض صرفیان وزن آن فوعل مثل جوهر قرار داده اند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : میوه ها در فکر دل اول بود در عمل ظاهر بآخر میشود. مولوی . پس سلیمان گفت ای هدهد رواست کز تو در اول قدح این درد خاست . مولوی . گر تیغ برکشد که محبان همی زنم اول کسی که لاف محبت زندمنم . سعدی . بنیاد ظلم اول در جهان اندک بود هر کس آمد بر آن مزیدی کرد.(گلستان ). ♦ اول آغاز ؛ ازلی : نام تو کابتدای هر نامست اول آغاز و آخرانجام است . نظامی . ♦ امثال : اول الفکر آخرالعمل ؛ کلمه ٔ جامعه ٔ اوایل فیلسوفان وقاعده ٔ مقرره ٔ بزرگان حکماست که گویند هر صانع و عاملی نخست نتیجه و غایت عمل را منظور کند و اندیشه ٔ خود را در آن بکار برد و آنگاه بدان کار پردازد و همان اول فکر اوست که در آخر بکار آید چنانکه درودگر نخست جلوس بر سر میز را بیندیشد آنگاه شروع بساختن سریر کند : اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل . مولوی . اول بها، مشک بها ؛ این مثل در محاوره ٔ سوداگران است باین معنی که فروختن متاع به عوض قیمتی که خریدار اولین میدهد بهتر است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). اول طعام پس کلام ؛ یعنی پس از چاشت و طعام خوردن باید صحبت داشت .(ناظم الاطباء). ♦ اول استعداد ؛ کنایه از لطیفه ٔ ربانی است که مراد روح انسانی بود. (انجمن آرا). ♦ اول الاولین ؛ مراد خداوند است : اول الاولین بروز شمار و آخرالاَّخرین بآخر کار. نظامی . ♦ اول البشر ؛ حضرت آدم علیه السلام . (آنندراج ). ♦ اول بین ؛ مقابل آخربین . آنکه عاقبت اندیش نباشد. ♦ اول تجلی ؛ کنایه از عقل اول است .(آنندراج ) (انجمن آرا). ♦ اول خط وجود ؛ کنایه از عقل نخست . (انجمن آرا). ♦ اول به اول ؛ متوالیاً و پی درپی . (ناظم الاطباء). ♦ اول دشت ؛ سودای اولین که در عرف هند بوهنی گویند و این را اهل حرفه شگون نیک شمارند و این مرادف دست فال است که دست لاف قلب آن است : اول دشت بسودای جنون برخیزد خودفروشی چو کند جلوه ٔ او در بازار. ثابت (از آنندراج ). نوروز شد ای اهل وفا اول دشت است یعنی ز پی آب و هوا اول دشت است . میرنجات . ♦ اول رسیده ؛ پیش رس . چین اول . ۩ کنایه از گران قیمت : دست گدا به سیب زنخدان این گروه مشکل رسد که میوه ٔ اول رسیده اند. سعدی . ♦ اول شب ؛ در اصل ترکیب اضافی است لیکن بکثرت استعمال کسره ٔ اضافی محذوف شده چنانکه نیم شب و جز آن که مقطوع الاضافه است ابداً. (آنندراج ) : چو اول شب آهنگ خواب آورم به تسبیح نامت شتاب آورم . نظامی (از آنندراج ). ♦ اول فروردگان ؛ ده روز مانده باول فروردین ماه را گویند که در این روز زیارت دخمها را نیک شمارند مانند روز جمعه ٔ مسلمانان و موبدان جهت روان مردگان ژند خوانند.(ناظم الاطباء) (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). ♦ اول قنوت ؛ کنایه از صبح کاذب است . (ناظم الاطباء) (برهان ). کنایه از وقت فجر چرا که شافعی در آن قنوت میخوانند. (آنندراج ) (غیاث ). ♦ اول ماه ؛ غره ٔ آن . مستهل آن . سرماه . ♦ اول من امس ؛ پریروز. ♦ درجه ٔ اول ؛ از اصطلاحات طب . رجوع به درجه شود. ♦ عام اول ؛ پارسال . سال گذشته . پار. ♦ عدد اول ؛ نزد محاسبان عددی که جز بر خود و بر یک بر عدد دیگری قابل قسمت نباشد. مانند سه، پنج، هفت، یازده و برابر آن مرکب است و چنین اعدادی را اعداد اولیه نامند و بعضی گفته اند عدد اول یا زوجست مانند دو یا فرد است مانند سه . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ فجر اول ؛ رجوع به فجر شود. ◄ همیشه . (کشاف اصطلاحات الفنون ) (تعریفات ). ◄ روز یکشنبه در دوره ٔ جاهلیت، اول نامیده میشد.(یادداشت مؤلف ).
اول . [ اُ وَ ] (ع ص، اِ) ج ِ اولی ̍ که مؤنث اول است . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ).