اوضاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ یا اُ) [ ع. ] (اِ.) جِ وضع.<BR>۱- هیئتها، شکلها.<BR>۲- احوال. ؛~ کسی را بی ریخت کردن آرامش کسی را به هم زدن، وضع کسی را به هم ریختن. ؛~ و احوال چگونگی کارها، کیفیت چیزی یا جایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ یا اُ) [ ع. ] (اِ.) جِ وضع. ۱- هیئتها، شکلها. ۲- احوال. ؛~ کسی را بی ریخت کردن آرامش کسی را به هم زدن، وضع کسی را به هم ریختن. ؛~ و احوال چگونگی کارها، کیفیت چیزی یا جایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوضاع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وضع. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). حالها. (آنندراج ). احوال . رجوع به وضع شود. ♦ اوضاع زندگی ؛ اسباب زندگی و برگ و ساز. (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
شرایط، وقایع جاری، اتفاقات، مجموعه وقایع، وقایع، وقایع اتفاقیه، حوادث، ارتباطات، پیشامدها، اتفاقها، احوال، احوالات، امور، گذر زمان هیروویر، اوقات حساس، گرماگرم کاری، حیصوبیص وضعیت، امور جاری، قضیه، قضایا، مسائل، مطالب صورتجلسات، سوابق امر، دستور جلسه سلسله وقایع، سکانس، ماجرا، سرگذشت، فعل آرمان زندگی فرازونشیب زندگی، خوشبختی، فلاکت تصاریف
واژگان فارسی سره واژهدان
ها رویدادها، رخدادها، چگونگی