اورند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اورند. [ اَ رَ ] (اِخ ) نام یکی از پسران کی پشین پسر کیقباد که پدر لهراسب باشد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ شاهنامه ) : که لهراسب بد پور اورندشاه که او را بدی آنزمان تاج و گاه . فردوسی .
اورند. [ اَ رَ ] (اِ) مکر و فریب و خدعه . (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (برهان ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ شأن و شوکت و فر و شکوه و عظمت . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء) (برهان ). فر و شکوه . (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ زیبایی و بها. (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (برهان ). بها و زیبایی . (اسدی ) (آنندراج ) (برهان ) : سیاوش مرا همچو فرزند بود که با فرو با برز و اورند بود. فردوسی . ◄ اورنگ و تخت و تاج و افسر. (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) : هم از اختر شاه بهرام بود که با فر و اورند و بانام بود. فردوسی . ◄ طالع و بخت . ◄ زندگانی . ◄ سیاهی در مقابل سفیدی . ◄ هر رودخانه ٔ عظیم و بزرگ . (ناظم الاطباء) (برهان ) : چو شاه فریدون کز اورندرود گذشت و نیامد بکشتی فرود. فردوسی . ◄ دریا. (ناظم الاطباء) (برهان ).