اوراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوراق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وُرْق . رجوع به ورق شود. ◄ ج ِ وِرْق . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). ◄ ج ِ وَرِق . (ناظم الاطباء). رجوع به ورق شود. ◄ ج ِ وَرَق . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد) : الا تا باد نوروزی بیاراید گلستان را و بلبل را به شبگیران خروش آید بر اوراقش . منوچهری . پر طاوس در اوراق مصاحف دیدم گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش . سعدی . ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تاب آتش سعدی نیاورد اقدام . سعدی . بشوی اوراق اگر همدرس مایی که درس عشق در دفتر نباشد. حافظ. در کنار بوستان مجموعه ٔ رنگین گل صائب از اوراق دیوان تو یادم میدهد. صائب . تو غنچه ساختی اوراق بادبرده ٔ من وگرنه خار نمی ماند از گلستانم . صائب . ♦ اوراق شدن کتاب ؛ ازهم پاشیده شدن و بهم ریختن . ♦ اوراق شدن کسی ؛ (در تداول عامه ) سخت ضعیف و زار و نزار شدن او. ♦ اوراق کردن ؛ ازهم باز و پاشیده کردن صفحات کتاب یا اجزاء دستگاهی .