اوحدی | منطقالعشاق | مثنوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غلامی میکنم تا زنده باشم بمیرم، همچنانت بنده باشم مرا دم بعد ازین امیدواری روان گردان، به امیدی که داری
تو از من چون به زودی سیر گشتی مرا روباه دیدی، شیر گشتی
نخواهی گشت با وصلم هم آواز کناری گیر و با هجران همی ساز نخواهم در تو پیوستن بیاری تو خواهی گریه میکن، خواه زاری