اوحدی | منطقالعشاق | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عنایتها توقع دارم از تو که هم آشفته و هم زارم از تو عزیزی پیش من چون جان اگر چه به چشم خلق گیتی خوارم از تو ز کار من مشو غافل، که عمریست که من سرگشته و بیکارم از تو نخواهم گشتن از عشق تو بیزار بهل، تا میرسد آزارم از تو طبیب من تویی، مشکل توانم که درد خویش پنهان دارم از تو مرا گر باز پرسی جای آنست که مدتهاست تا بیمارم از تو اگر در دامن افتد خونم از چشم و گر در دیده آید خارم از تو
تومینالی و کس را زان خبر نه وزان زاری ترا خود درد سر نه دل اندر مهر من بستی و آنگاه ز من حاصل به جز خون جگر نه مرا زلفی چو زنجیرست و از تو کسی در عاشقی دیوانهتر نه سخن بسیار میدانی وزین سال سخنها در دل من کارگر نه مرا جز عشقبازی مصلحتهاست ترا جز عاشقی کار دگر نه طلب گار و ترا چیزی نه بر جای خریدار و ترا در کیسه زر نه بدین سرمایه عاشق چون توان شد؟ به ترک عشق میگویی و گر نه
نمییابم برت چندان مجالی که در گوش تو گویم حسب حالی هوس دارم که هر روزت ببینم و گر هر روز نتوان، هر به سالی منم هر ساعت از هجرت به دردی منم هر لحظه از عشقت به حالی نه در کار بلای هجر دستی نه در خورد هوای عشق بالی فضیحت گشتهای، بیخانمانی به غارت بردهای، بیجاه و مالی سخن بسیار دارم، گر دلت را ز پر گفتن نیفزاید ملالی