اوحدی | منطقالعشاق | شنیدن عاشق سخن معشوق را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برید دوست چون آورد نامه درید آن عاشق از اندوه جامه سلامی دید، دور از هر سلامت حدیثی سر به سر جنگ و ملامت بدانست از سواد نامه دوست فراغ خاطر خود کامه دوست به دل گفتا: بکن زین کار دندان جفا بر خود مکن چندین که چندان دل آن بیوفا در بند ما نیست دگر بارش سر پیوند ما نیست
به زودی قاصدی این نامه چون باد بیاورد و بدان آشفته دل داد چو عاشق دید کار خویش مشکل به زاری با دل خود گفت: کای دل مشو در بند او کز مهر دورست نمیخواهد ترا، آخر نه زورست
چو آمد نامه معشوق چالاک به عاشق، گفت آن مهجور غمناک غنوده بخت شد بیدار ما را مشرف کرد خواهد یار ما را طرب پیوند خواهد کرد با دل روا گشت آنچه میجست از خدا دل خنک دردی که درمانی پذیرد! خوشا کاری که سامانی پذیرد!