اوحدی | منطقالعشاق | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبی پروانهای با شمع شد جفت چو آتش در فتادش خویش را گفت که: پیش از تجربت چون دوست گیری بنه گردن، که پیش دوست میری سخن در دوستداری آزمودست کزیشان نیز ما را رنج بودست دل من زان کسی یاری پذیرد که چون در پای افتم دست گیرد درین منزل نبینی دوستداری که گر کاری فتد آید به کاری چنینها دوستی را خود نشاید که اندر دوستی یک هفته پاید
خبر دادند مجنون را که: لیلی ندارد با تو پیوندی و میلی بدیشان گفت: اگر معشوق جافیست وفای عاشق بیچاره کافیست تو نیز، ار طالب آن یار نغزی قدم را راست مینه، تا نلغزی به هر زخمی ز یاری سرمیپچان عنان از دوستداری برمپیچان طریق عشق سستی بر نتابد محبت جز درستی بر نتابد به اول آزمایش باشد آنجا چو بگریزی، گشایش باشد آنجا اگر خواهی که او غم خوارت افتد تحمل کن، کزین بسیارت افتد
گدایی گشت با شهزادهای جفت بدان جرمش چو میکشتند، میگفت به دست خود سزای خویش دیدم که: پا پیش از گلیم خود کشیدم هر آن مفلس که باشد طالب گنج تحمل بایدش کردن بسی رنج سزای خویش باید یار جستن به قدر قوت خود بار جستن چوحسن و پادشاهی یار باشند طلبگاران مفلس خوار باشند گدا، آن به، که سلطان را نداند ولیکن عاشق این معنی چه داند؟ بر عاشق چه سلطان و چه درویش؟ تو عاشق باش و از سلطان میندیش