اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان را ستیزه تو ندارد نهایتی خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز در سینه تو نیز بکردی سرایتی دارم شکایت از تو، ولی منع میکند حسن وفا که: باز نمایم شکایتی روی زمین چو قصه فرهاد کوهکن پر شد حکایت من و شیرین حکایتی! خود چیست کشتن چو منی؟ کاهلی ز تست تا هر زمان مرا بنسوزی ولایتی از گفت و گوی دشمن بسیار باک نیست گر باشدم ز لطف تو اندک حمایتی زان زلف کافرانه مرنج، اوحدی، دگر کز کافری بدیع نباشد جنایتی