اوحدالدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوحدالدین . [ اَ ح َ دُدْ دی ] (اِخ ) بلیانی . شیخ عبداﷲبن ضیاءالدین مسعود از نوه های شیخ ابوعلی دقاق و از قدمای عرفای آفاق بود. بنوشته ٔ بعضی شیخ صفی الدین اردبیلی صحبت وی را درک کرده است . از اشعار اوست : حقیقت جز خدا دیدن روا نیست که بیشک هرچه بینی جز خدا نیست نمی دانم که عالم او شده زانک چنین نسبت به او کردن روا نیست نه او عالم شده نه عالم او شد همه جز او وز او چیزی جدا نیست . وی در سال ٦٨٣ هَ . ق . در دیه بلیان در یک فرسنگی کازرون وفات کردو در آنجا بقعه ٔ کوچکی دارد. رجوع به ریحانةالادب ج ١ص ١٢٢ شود.
اوحدالدین . [ اَ ح َ دُدْ دی ] (اِخ ) علی بن اسحاق ابیوردی متخلص به انوری . رجوع به انوری شود.