اوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوب . [ اَ وَ ] (ع مص ) خشمگین گردیدن . (ناظم الاطباء).
اوب . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ آئب . رجوع به آئب شود. ◄ ابر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ باد.(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ سرعت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ♦ امثال : الاوب اوب نعامة ؛ این مثل برای کسی زنند که در کاری سرعت و تعجیل کند. ◄ قصد. ◄ استقامت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ عادت . ◄ زنبور شهد.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زنبور عسل . (آنندراج ). ◄ طریق و جهت و سو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ): جاؤوا من کل اوب، از هر سوی آمدند. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ ازهر سوی آمدن . (مردم و جز آن ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) بازگشتن . (از ترجمان علامه ٔجرجانی، ترتیب عادل ) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ). ◄ آمدن کسی را بشب . ◄ زود بزود دست و پا انداختن ماده شتر در رفتن : آبت الناقه اوباً. (ناظم الاطباء). ◄ فروشدن آفتاب به آخر روز. (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ).
اوب . (ع اِ) سوی و جهت و این لغتی است در اوب بفتح همزه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رجوع به اوب شود.