اوباش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوباش . [ اَ ] (ع اِ) ناکسان . (از مهذب الاسماء). ج ِ وَبش مثل اوشاب و گویند جمع قلب شده از بوش است . (از منتهی الارب ). مردم عامی هیچ نفهمیده ٔ بی سر و پا و جلف و به سرخود و متعصب . (برهان )(از هفت قلزم ). مردم مختلف [ مختلط ] درهم آمیخته ومردم فرومایه و ناکس و در عرف عام به معنی مرد بی باک رند و این جمع بَوش است که بطریق قلب حروف واقع شده «واو» را بر «باء» مقدم کردند. فارسیان بجای مفرد استعمال کنند. (غیاث اللغات از صراح و لطایف و منتخب و شرح گلستان ) (آنندراج ). ج ِ وشب و کلمه ٔ اوباش قلب اوشاب است و اوشاب بقول جوالیقی از کلمه ٔ آشوب فارسی آمده است . (یادداشت مرحوم دهخدا). مردم عامی و نافهم و بی سروپا و جلف و سرخود و متعصب . بعضی از علما این لغت را تازی میدانند. (ناظم الاطباء) : بر سر منبر سخن گویند مر اوباش را از بهشت و خوردن و حوران همی زینسان کند. ناصرخسرو. چون گشت بعالم این سخن فاش افتاد ورق بدست اوباش . نظامی . ز دونان نگه دار پرخاش را دلیری مده بر خود اوباش را. نظامی . حرام از بهر آن کردند می را که با اوباش میخوردند وی را. مکن مستی میان بزم اوباش که مستی میکند اسرارها فاش . عطار (از بلبل نامه ). بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد در بن دیر مغان می خور و اوباش شد. عطار. عقل را با عشق خود کاری تواند بود نی نزد شاهنشه چکار اوباش لشکرگاه را. مولوی . اذکروا اﷲ کار هر اوباش نیست ارجعی بر پای هر قلاش نیست . مولوی . در اوباش پاکان شوریده رنگ همان جای تاریک و لعل است و سنگ . سعدی . چو گل لطیف و لیکن حریف اوباشی چو زر عزیز ولیکن بدست اغیاری . سعدی . ◄ حشر. چریک . (از یادداشت مرحوم دهخدا) : وقتی رایت دولت و نوبت ملکت مؤیدالدوله با تمامت خیل و خدم و سایر اوباش و حشم و لشکر گران با اخراجات بی پایان بر خطه ٔ اصفهان دست نصرت یافت . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٤٢). ◄ ج ِ وَبَش، سپیدی که بر ناخن پدید آید. (منتهی الارب ). رجوع به وبش شود.