اوباریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوباریدن . [ اَ دَ ] (مص ) بحلق فروبردن . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ناجاویده فروبردن . (برهان ) (ناظم الاطباء). بلع. (برهان ). بلع کردن و فرو بردن . (از انجمن آرا) (آنندراج ) : پس بیوبارید ایشان را همه نه شبان را هشت زنده نه رمه . رودکی . بدشت ار بشمشیر بگزاردم از آن به که ماهی بیوباردم . رودکی . اگرمرگ کس را نیوباردی ز پیر و جوان خاک بسپاردی . فردوسی . خشم تو چون ماهی فرزند داود نبی گو بیوبارد جهان گوید که هستم گرسنه . منوچهری (دیوان ص ٨٧ چ دبیرسیاقی ). باﷲ و باﷲ و باﷲ که غلط پندارد مار موسی همه سحر و سحره اوبارد. منوچهری . ایمن مشو از زمانه ای را کو ماریست که خشک و تر بیوبارد. ناصرخسرو. همچو ماهی یکی گروه از حرص یکدگر را همی بیوبارند. ناصرخسرو. چو بهمن جوانی بر آن داردت که تنداژدهایی بیوباردت . نظامی . رجوع به اوبار شود. ◄ افکندن . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ).
اوباریدن . [ دَ] (مص ) ناله و زاری کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء).