اوام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوام . [ اَ ] (اِ) ابام . قرض و وام . (از برهان ) (انجمن آرا) (از آنندراج ) : پس خواجه ابوطاهر را بسبب صوفیان اوامی افتاد. (اسرارالتوحید). وگر از تنگ شکر خرج نخواهی که کنی با وام از سخن من بستان شیرینی . کمال اسماعیل . تا در این شهر آمدم از بس اوام من رهی بفروختم کاشانه را. کمال اسماعیل (آنندراج ) (انجمن آرا). مریدی گفت اگر چیزی قبول کردی تا در وجه اوام کرده بودیم بگزاردیمی بد نبودی . (تذکرةالاولیاء). ◄ رنگ و لون . (انجمن آرا) (برهان ). پام . فام . (انجمن آرا) (از آنندراج ).
اوام . [ اُ ] (ع اِ) تشنگی یا گرمی آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تشنگی .(مهذب الاسماء). ◄ دود. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ دوار سر و سرگیجه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گردش سر. (آنندراج ). ◄ زه کمان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رودساز. (از آنندراج ). ◄ بانگ و فریاد تشنه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ).