اهوازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اهوازی . [ اَهَْ ] (ص نسبی ) نسبت است به اهواز. از مردم اهواز. اهل اهواز. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نسبت است به اهواز که آنرا سوق الاهواز گویند و شهری آبادان بوده و در عصر سمعانی قسمت بیشترآن مخروبه بوده است . (از لباب الانساب ) : نازت بطریق علم دین باید نازش چکنی بشعر اهوازی . ناصرخسرو. خزینه ٔ علم فرمان است اگر نه بر هوایی تو که بردت پس هوازی جز هوازی شعر اهوازی . ناصرخسرو. ◄ نواییست در موسیقی قدیم . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ اهوازی نهرتیری ؛ آهنگی عروضی یا موسیقی . نام نوایی یا وزنی است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بزن ای ترک آهوچشم، اهوازی نهرتیری که باغ و راغ وکوه ودشت پر ماهست و پر شعری . منوچهری .
اهوازی . [ اَهَْ ] (اِخ ) حکیم هبةاﷲبن حسین مکنی به ابوالقاسم که او را اصفهانی نیز گویند از پزشکان ایرانی و صاحب تألیفاتی در طب و ادویه است . وی به سال پانصدوپنجاه واند درگذشته است . (دایرةالمعارف فارسی ).