انوری | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۴۲۵ - لطیفه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا دی یاسمن پیغام دادست به توای صاحب و صدر یگانه ز هر نوعی سخن گفتست پنهان غرض را درج کرده در میانه چه فرمایی کنون پیغام او را به سمع تو رساند بنده یانه مرا گفتست فردا کاتش صبح زند از کوره مشرق زبانه بگو او را که میگوید فلانی کهای خلقت چو جودت بیکرانه چو در سالی مرا ده روز افزون نباشد نوبت از گشت زمانه پس از ده روز خود تاخیر کردم شوم تا سال دیگر آفسانه کنون درخواستی دارم ز خلقت همانا ناورد با من بهانه دو روزک نیز در صحن چمن آی بگو تا مطرب آرند و چغانه به زیر سایه گل شادمان باش مرا از لطف خود کن شادمانه چون من بهر تو آیم خوب نبود من اندر باغ و تو در تاب خانه