انوری | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان دلشده زنده هست گویند که هست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان دلشده زنده هست گویند که هست