انقلاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انقلاب . [ اِ ق ِ ] (ع مص ) برگشتن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازگردیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ). برگردیدن و واژگون شدن و برگشتن از کاری و حالی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). واگردیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) (مجمل اللغة). تحول . بازگردانیدن . (مجمل اللغة). برگشتن از کاری . (مؤید الفضلاء). برگشتن . تقلب . انعکاس . (یادداشت مؤلف ). ◄ رجعت کوکب . (غیاث اللغات ) : بی انقلاب و رجعت و بی نحس و بی وبال خواهم که بر سپهر جلالت بُوی مدام . سوزنی . و رجوع به رجعت شود. ◄ (اِمص ) برگشتگی و تغییرو تبدیل و تحویل و تغییر ماهیت . (ناظم الاطباء). تحول . تبدل . (فرهنگ فارسی معین ). برگشت . (یادداشت مؤلف ) : چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند زان در وفا چو دهر بود انقلابشان . خاقانی . ماند چون انقلاب در گردون گاه شیبی و گاه بالایی . عطار. زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار در خیال کس نگشتی کانچنان گردد چنین . سعدی . بر خرابی صبر کن کز انقلاب روزگار دشتها معموره و معموره صحراها شود. صائب . ◄ انهدام و شکستگی . ◄ دور و اضطراب وبی آرامی . (ناظم الاطباء). ♦ انقلاب بحر؛ شوریدگی دریا. (یادداشت مؤلف ). ◄ شورش . (ناظم الاطباء). شورش . بلوی . آشوب . (یادداشت مؤلف ). (اصطلاح سیاسی ) شورش عده ای برای واژگون کردن حکومت موجود و ایجاد حکومتی نو . (فرهنگ فارسی معین ). قیام عمومی . (یادداشت مؤلف ). ◄ شورش دل . منش گردا. استفراغ . قی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) انقلاب در عناصرتبدیل صورتی بصورت دیگر است و آن همان کون و فساد است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ تغییر فصل از بهار به تابستان و از پاییز به زمستان . منجمان چهار برج را که در اوائل فصول اربعه واقع و عبارت است از حمل و سرطان و میزان و جدی، منقلب نامند و در مقابل چهار برج را که در اواسط فصول چهارگانه است و آن عبارت است از ثور و اسد و عقرب و دلو ثابت گویند و چهار برج را (جوزا، سنبله، قوس و حوت ). ذوجسدین خوانند. (حواشی فیه مافیه ص ٢٤٤) : دوش برون شد ز دلو یوسف زرین نقاب کرد بر آهنگ صبح جای بجای انقلاب . خاقانی . آدمی اسطرلاب حق است اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه دا و وند احوال افلاک را و دوران برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک . (فیه مافیه ص ١٠). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون در کلمه ٔ برج و دائره شود. ♦ انقلاب تابستانی (انقلاب صیفی ) ؛ آن انقلاب که به نیمه ٔ شمال است او راانقلاب تابستانی خوانند و آنک به نیمه ٔ جنوب است او را انقلاب زمستانی خوانند و انقلاب گشتن بود، زیراک آفتاب از این دو نقطه بازگردد و آغاز به برآمدن بسوی شمال از پس فرود آمدن سوی جنوب یا به فرود آمدن بسوی جنوب از پس برآمدن . (التفهیم ص ٧٣). ♦ انقلاب زمستانی (انقلاب شتوی ) . رجوع به ترکیب قبل شود. ♦ بروج انقلاب ؛ عبارت است از حمل، سرطان، میزان، جدی . (یادداشت مؤلف ). ♦ نقطه ٔ انقلاب ؛ دو نقطه که غایت دوری بوداندر آن از معدل النهار. (التفهیم ص ٧٣). و رجوع به همین کتاب و ماده ٔ انقلابین شود.