انقلاب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انقلاب کردن . [ اِ ق ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دگرگون کردن : ساری گفتا که هست سرو زمن پای لنگ لاله ازو به که کرد دشت بدشت انقلاب . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٤٤).
فرهنگ طیفی واژهدان
قیام کردن، سرنگون ساختن فتنه برپا کردن، بلوا راه انداختن، طغیان کردن، شوریدن، از بیخ کندن، بهزبالهدان تاریخ انداختن دگرگون ساختن، متحول کردن، واژگون کردن، وارونه کردن نابود کردن، محو کردن خراب کردن، تخریب کردن ازنو ساختن، طرحی نو درانداختن، نو کردن تبدیل کردن آشوبزده شدن، ناامن شدن، ناآرام شدن