انسجام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ س ِ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- روان بودن، روان شدن آب یا اشک.<BR>۲- روان بودن کلام و عاری بودن از تکلف و تصنع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ س ِ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- روان بودن، روان شدن آب یا اشک. ۲- روان بودن کلام و عاری بودن از تکلف و تصنع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انسجام . [ اِ س ِ ] (ع مص ) روان شدن اشک و جز آن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یقال : انسجم الدمع فانسجم و کذلک الماء. (ناظم الاطباء). روان شدن اشک و آب و جز آن . (آنندراج ). روان شدن آب و اشک . (تاج المصادر بیهقی ). روان شدن و ریخته شدن آب و اشک . (از اقرب الموارد). ریخته شدن آب . (مصادر زوزنی ). ◄ (اِمص ) روانی (کلام و غیره ). (فرهنگ فارسی معین ). انتظام (در کلام ). (از یادداشت مؤلف ). نزد بلغا تهی بودن سخن از تعقید و روانی آن است همچون آب رونده که از فرط آسانی ترکیب و روانی الفاظ همچون سیلی است که جاری میشود مانند آیات قرآنی که همه ٔ آنها منسجم است . و اهل بدیعگفته اند چون در نثر انسجام قوی و نیرومند گردد، فقرات نثر مانند مصراعهای نظم بدون قصد موزون میشود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به همان کتاب شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
پیوستگی، ارتباط، وابستگی، قوام، یکپارچگی، تمرکز، استحکام ارتباط ارگانیک (متقابل، تنگاتنگ)، همبستگی پایداری، استحکام صلابت، سختی استحکام درونی، انسجام منطقی، منطق، استدلال، ربط پیوستگی، استمرار، تداوم چسبندگی، نگهداری اتصال، اتحاد قوام، تراکم ساختاریافتگی وسیله اتصال، علقه، پیوند
واژگان فارسی سره واژهدان
یکپارچگی، همبستگی، هماهنگی، پیوستگی