اندیشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندیشیدن . [ اَ دَ ] (مص ) فکر کردن و اندیشه کردن و خیال نمودن و پنداشتن . (ناظم الاطباء). فکر و خیال کردن . (از آنندراج ). تأمل کردن . سگالیدن . سگالش کردن . تصور کردن . تأمل .فکرت . ترویه . (یادداشت مؤلف ). تفکر کردن . پنداشتن .ظن بردن . گمان بردن . توهم کردن . یاد کردن . یاد آوردن . در فکر تهیه چیزی بودن . (از یادداشتهای لغت نامه ).تفکر. فکر. تفکن . تقدیر. تمئنه . (از منتهی الارب ) : اندیشیدم که اگر از من گنج نامه ای طلب کنند... (تاریخ بلعمی ). دل در آن بست که برمک را از بلخ بیاورد و وزارت خویش بدو دهد اندیشید که مگر هنوز گبرباشد پس بر رسید مسلمان زاده بود. (تاریخ بلعمی ). نماند ببهرام هم تاج و تخت چه اندیشد این مردم نیکبخت . فردوسی . عطارد دلالت کند بر قوت اندیشیدن . (التفهیم بیرونی ). اما یونانیان بر ستارگان خطها اندیشیدند. (التفهیم بیرونی ). چنان بوده ست کاندیشید سلطان بپرس از لشکر و اسپاهسالار. فرخی . اگر ندانی بندیش تا چگونه بود که سبزه خورده بفاژد بهارگه اشتر. لبیبی . عیشی است مرا با تو چونانکه نیندیشی حالیست مرا با تو چونانکه نپنداری . منوچهری . نه مردم بود هرکه نندیشد اوی . اسدی . بدانید که اگر دست نازده برویم اندیشد این پادشاه که ما بترسیدیم و بگریختیم و دم ماگیرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٢٣). جواب دادند که نیکو اندیشیده است و ما جمله تابع و فرمان برداریم . (تاریخ بیهقی ص ٢٥٨). زمانی اندیشید پس گفت حق بدست خواجه بونصر است . (تاریخ بیهقی ص ٣٩٧). گفت بجان و سر خداوند سوگند که هم وی اندر آن بیندیشید و دانست که خطاست آنرا پاره کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٣١). این یکدم نقد را غنیمت می دان از رفته بیندیش ز آینده مپرس . خیام . اندیشید که اگر کشیده بفروشم ... روزگار دراز شود. (کلیله و دمنه ). اندیشیدم که اگر از پس چندین اختلاف رای متابعت این طایفه گیرم ... همچنان نادان باشم که آن دزد.(کلیله و دمنه ). اگر در دل او [ دمنه ] آزاری باقیست ناگاه خیانتی اندیشد. (کلیله و دمنه ). گمان نمی باشد که شنزبه خیانتی اندیشد. (کلیله و دمنه ). از نوعی در حلاوت آن (شهد) مشغول گشت که از کار خود غافل ماندو نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است . (کلیله و دمنه ). پس در خواتیم کارها نظر عاقلانه واجب دید واندیشید که عصیان بر ولی نعمت خویش عاقبتی وخیم دارد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩). اگر تو تدبیری اندیشیده ای یا مصلحتی دیده ای من تابع رای و متابع عزم تو خواهم بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٢٣). اندیشید که از جانب شمس الدوله با او غدری خواهد رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩١). به اتفاق یکدیگر حیلتی اندیشیدند که نصر را بدست آرند و خاطر از کار او فارغ گردانند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣١). ای که با شیری تو درپیچیده ای بازگو رایی که اندیشیده ای . مولوی . تو که بیدردی همی اندیش این نیست صاحب درد را این فکر هین . مولوی . خطیب اندرین لختی بیندیشید. (گلستان ). سخندان پرورده پیر کهن بیندیشد آنگه بگوید سخن . (گلستان ). بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی که زان ِ که باشد ظفر. (بوستان ). عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم . (گلستان ). در دایره ٔ قسمت ما نقطه ٔ پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه توفرمایی . حافظ. ◄ ترس و بیم کردن . (آنندراج ). ترسیدن . هراسیدن . باک داشتن . پروا داشتن . احتراز کردن . اجتناب کردن . ملاحظه کردن . پرهیز کردن . خوف ؛ اندیشیدن از چیزی، مهم شمردن آن یا محل نهادن بدان . (از یادداشتهای مؤلف ). از آن متوهم شدن : چنان اندیشداو از دشمن خویش چو باز تیز چنگال از کراکا . دقیقی . من ز خداوند تو نندیشم ایچ علم ترا پیش نگیرم نهاز. خسروی . چه اندیشی از آن سپاه بزرگ که توران چو میشند و ایران چو گرگ . فردوسی . دلاور که نندیشد از پیل و شیر تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر. فردوسی . همی گفت نندیشم از زال زر نه از سام و نزشاه با تاج و فر. فردوسی . یکی کار پیش است فردا که مرد نیندیشد از روزگار نبرد. فردوسی . ز بس عدل و ز بس داد چنان کرد جهان را که از شیر نیندیشد در بیشه غزالی . فرخی . با چنین مذهب گو هیچ میندیش و مترس . فرخی . نتوان جست خلافش بسلاح و به سپاه زانکه نندیشدشیر یله از یشک گراز. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٠٣). دیدی تو زو مرنج و میندیش تا ترا زان مالها بیا کند و پر کند چو نار. فرخی . دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش بگاز و دیده به انگشت پهلو بدبوس و سر بچنبه . لبیبی . بر روی پزشک زن میندیش چون هست درست پیشیارت . لبیبی . هرچه بخواهی کنون بخواه و میندیش کت برساند بکام و آرزوی خویش . منوچهری . تو گر حافظ و پشت باشی مرا بذره نیندیشم از هر غری . منوچهری . برآن گفتار شیرین نرم گردد نیندیشد کزان بدنام گردد. (ویس و رامین ). می اندیشم نباید که صورت بندد خوانندگان را که من از خویشتن می نویسم . (تاریخ بیهقی ص ٥٦٧). من که بونصرم باری هرچه امیر محمد مرا بخشیده است از زر و سیم همه معد دارم که حقا از این روزگار بیندیشیده ام . (تاریخ بیهقی ص ٢٥٩). احمد ینالتکین ... دوحبه از قاضی نندیشید. (تاریخ بیهقی ص ٤٠٨). چون بحرب آیی با دسته ٔ ریم آهن مکن ای غافل بندیش ز سوهانم . ناصرخسرو. نندیشم از کسی که بنادانی با من رسن بکینه کشان دارد ابر سیاه را بهوا اندر از غلغل سگان چه زیان دارد. ناصرخسرو. نیندیشم از ملوک و سلاطینش دیگر کنم رسوم و قوانینم . ناصرخسرو. ای گاو چرا زشیر نرمی بندیش که پیش او نپایی . ناصرخسرو. نومید مکن گسیل سائل را بندیش زروزگار آن سائل بندیش زتشنگان بدشت اندر ای بر لب جوی خفته اندر ظل . ناصرخسرو. و چون این کار بکرد همه جوانب دیگر از وی بیندیشیدند و ملک او مستقیم گشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٩). یا دینداری بودکه از عذاب بترسد یا کریمی که از عار اندیشد. (کلیله و دمنه ). هرکه باشد عاشق جانان نپردازد زجان هرکه باشد طالب گوهر نه اندیشد زآب . عبدالواسعجبلی . نیندیشد از فلک نخرد سنبلش بجو برکهکشان و خوشه بود ریشخند او. خاقانی . میندیش اگر صبر من لشکری شد دلت سنگ شد سنگ بر لشکر افکن . خاقانی . عیسی ز بر چرخ است از دار نیندیشد. خاقانی . پروانه چو شمع دید دیوانه شود از سوختن آن لحظه کجا اندیشد. (از نغثةالمصدور). هرچه از وی شاد گشتی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان . مولوی . اگر ملول شدی یا ملامتم گویی اسیر عشق نیندیشد از ملال و ملام . سعدی . ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار که آب چشمه ٔ حیوان درون تاریکی است . (گلستان ). حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی . (گلستان ). تشنه و سوخته در چشمه ٔ روشن چو رسید تو مپندار که از پیل دمان اندیشد. (گلستان ). ترا غیر از تو چیزی نیست در پیش ولیکن از وجود خود بیندیش . شبستری . امروز مکش سر ز وفای من و بندیش زآن شب که من از غم بدعا دست برآرم . حافظ. ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز. حافظ. گرمن از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه ٔ مستی و رندی نرود از پیشم . حافظ. ♦ براندیشیدن ؛ اندیشیدن . فکر کردن . ۩ ترسیدن ؛ هراسیدن . پروا داشتن . و رجوع به همین ماده شود. ♦ دراندیشیدن ؛ اندیشیدن . فکر کردن . ۩ ترسیدن ؛ هراسیدن . و رجوع به همین ماده شود.