اندیشه بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندیشه بردن . [ اَ ش َ / ش ِ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) غم خوردن . اندوه بردن . اندیشمند شدن : شاه را گو تو بشادی و طرب دل نه و بس از پی ساختن مملکت اندیشه مبر. فرخی (از آنندراج ). سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان چون در نظر دوست نشینی همه کام است . سعدی . مرا بین که حسن ظن خلایق در حقم بر کمال است و من در عین نقصان روا بود اندیشه بردن و تیمار خوردن . (گلستان ).