اندرگذشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرگذشتن . [ اَ دَ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) گذشتن . عبور کردن : به روم و بهندوستان بربگشت ز دریا و تاریکی اندرگذشت . فردوسی . وزان کاخ فرخ چو اندرگذشتی یکی رود آب اندر او همچو شکر. فرخی . ♦ اندرگذشتن خطوط از یکدیگر ؛ مماس شدن خطها با یکدیگر و قطع کردن یکدیگر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ فوت کردن . مردن . (فرهنگ فارسی معین ) : چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندرگذشت . فردوسی . آن روز که معتضد اندرگذشت . (تاریخ سیستان ). ◄ صرف نظر کردن . نادیده گرفتن . بخشودن : گناه رفته را اندر گذارم دگر بر روی او هرگز نیارم . (ویس و رامین ). اندرین فصل (فصل تابستان ) مسهل قوی نشاید خورد و از شراب و گل و آب .... و شیرخشت اندر نشاید گذشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مرد گفت از این سؤال اندرگذر. (کلیله و دمنه ). تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر. (بوستان ). ♦ ازگفته ٔ خود اندرگذشتن ؛ عمل نکردن بدان . وفا نکردن بدان : که هر کو ز گفت خود اندرگذشت ره رادمردی زخود درنوشت . فردوسی . ◄ سپری شدن . گذشتن : چو نیمی ز تیره شب اندرگذشت سپهدار جنگی میان را ببست . فردوسی . هر آنگه که روز تو اندرگذشت نهاده همی باد گردد بدست . فردوسی . بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندرگذشت . فردوسی .