اندرفکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرفکندن . [ اَ دَ ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب )افکندن . درافکندن . انداختن . درانداختن : تنگ شد عالم بر او از بهر گاو شور شور اندرفکند و کاو کاو. رودکی . به ایوان او آتش اندرفکند ز پای اندر آورد کاخ بلند. فردوسی . از سرو روی وی اندرفکن آن تاج تلید تا از او پیدا آید مه و خورشید پدید. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٩٤).