اندرز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرز کردن . [ اَ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نصیحت کردن . پند دادن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ایصاء. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ) (منتهی الارب ). توصیه . (مصادر زوزنی ) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ) (منتهی الارب ). وصایه . عهد. (منتهی الارب ). وصیت کردن . سفارش کردن : وزان پس بسوی خراسان کسی فرستاد [ خسروپرویز ] و اندرز کردش بسی . بدو گفت با کس مجنبان زبان از ایدر برو تا در مرزبان . فردوسی . وگر جنگ سازی تو اندرز کن یکی را نگهبان این مرز کن . فردوسی . چون خبر بگوش لشکر رسید [ خبر خشم اسکندر بلشکر خویش ] عظیم بترسیدند و یکدیگر را اندرز می کردند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). چون از دینار حیل خواست کردن مرا بخواند و اندرزی که عادت باشد بکرد. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). فرستاده را چون بود چاره ساز به اندرز کردن نباشد نیاز. نظامی . گفت با قاضی و بس اندرز کرد بعد از آن جام شراب مرگ خورد. مولوی . اندرز کرده اند مرا کاندرین جهان غیر از خدا طلب نکنم هرگز از خدا. شیبانی .