اندرز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ دَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- پند، نصیحت.<BR>۲- وصیت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ دَ) [ په. ] (اِ.) ۱- پند، نصیحت. ۲- وصیت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرز. [ اَ دَ ] (اِ) پند. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (هفت قلزم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). نصیحت . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (فرهنگ سروری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء) (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). موعظت . وعظ. عظه . نصح . تذکیر. ذکری . (یادداشت مؤلف ) : بسوی خراسان فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان . فردوسی . مگر بشنود پند و اندرزتان بداند سرمایه و ارزتان . فردوسی . هر آن کس کز اندرزمن درگذشت همه رنج او پیش من باد گشت . فردوسی . همه هرکه ایدر در این مرز من کجا گوش دارید اندرز من . فردوسی . بزنهار مرد و به افغان سپهر به اندرز ماه و بفریاد مهر. (گرشاسب نامه ص ١٣١). همه اندرز من بتو اینست که تو طفلی و خانه رنگین است . سنایی . نویسد یکی نامه ٔ سودمند بتأیید فرهنگ و رای بلند. مسلسل باندرزهای بزرگ کزو سازگاری کند میش و گرگ . نظامی . وگر من با توام چون سایه با تاج بدین اندرز رایت نیست محتاج . نظامی . بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی بکژدم گزیده منال . سعدی . آنگاه گشود لب به اندرز انگیخت سخن بدلنشین طرز. فیضی (از آنندراج ). ♦ اندرزگونه ؛ اندرزمانند : مرا طبیب دل اندرزگونه ای کرده ست کز این سواد بترس از حوادث سودا. خاقانی . ◄ وصیت . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (غیاث اللغات )(شرفنامه ) (فرهنگ اوبهی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ) (دهار) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). وصایت . وصاة. (از منتهی الارب ). آخرین وصیت . (ناظم الاطباء). وصیت کردن . (مؤید الفضلاء). سفارش . وصیت میت .وصیت که برای پس از مرگ کنند. (یادداشت مؤلف ) : برادر چو بشنید چندی گریست چو اندرز بنوشت سالی بزیست برفت و بماند آن سخن یادگار تو اندر جهان تخم زفتی مکار. فردوسی . پس ایزدگشسب آنچه اندرز بود بزمزم همی گفت و موبد شنود. فردوسی . ز اسقف بپرسید کز نوشزاد وز اندرزهایش چه داری بیاد چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند سرش . فردوسی . چو اندرزکیخسرو آرم بیاد تو بشنو مگر سرنپیچی ز داد. فردوسی . به اندرز این ابن یامین خویش امید روان و دل و دین خویش که از حکم دارنده ٔ دادگر رسانید بازش بنزد پدر. شمسی (یوسف و زلیخا). ولی گرچه شد روز بر وی [ مادر اسکندر ] سیاه سر خود نپیچید از اندرز شاه . نظامی . به اندرز بگشاد مهر از زبان چنین گفت با مادر مهربان که من رفتم اینک تو از داد و دین چنان کن که گویند بادا چنین . نظامی . بی اندرز هرگز مباشید کس ببینید هرکار را پیش و پس . ؟ ◄ عهد. (منتهی الارب ). ◄ کتاب و نوشته . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (ناظم الاطباء). کتاب و این معنی مجازی است بدینگونه [ که ] مواعظ و نصایح در کتاب است . (مؤید الفضلاء). ◄ حکایت . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (آنندراج ). حکایت و قصه . (ناظم الاطباء). و رجوع به اندرز بد، اندرزپذیر، اندرز دادن، اندرز کردن، اندرزکننده، اندرزگر، اندرز گفتن، اندرزگو، اندرزناپذیر، اندرزنامه، اندرزنیوش و اندرزور شود.