اندررسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندررسیدن . [ اَ دَرْ، رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) رسیدن . وارد شدن . (فرهنگ فارسی معین ). دررسیدن : از اتفاق نادر سرهنگ علی عبداﷲ و ابوالنجم ایاز... از غزنین اندررسیدند. (تاریخ بیهقی ). چون ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندررسی در آب پاک . مولوی . ◄ در اصطلاح منطق تصور، در برابر تصدیق : دانستن دوگونه بود یکی اندر رسیدن کی بتازی آنرا تصور خوانند. (دانشنامه ٔ علایی ص ٣). و رجوع به رسیدن شود.