اندردمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندردمیدن . [ اَ دَ دَ دَ ] (مص مرکب ) دمیدن . فوت کردن در چیزی : نونداسب او بوی اسبان شنید خروشی برآورد و اندردمید. فردوسی . همه را بکوبند و بپزند و اندردمند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). صفت دارویی که اندردمند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به دمیدن شود.