اندرخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. خُ) (ص.) درخور، سزاوار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. خُ) (ص.) درخور، سزاوار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرخور. [ اَ دَ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب ) لایق و سزاوار و زیبا. (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). لایق . (مؤید الفضلاء). درخور و سزاوار. (رشیدی ). سزاوار و لایق و شایسته و مناسب، . (ناظم الاطباء). سزاوار. لایق . شایسته . (فرهنگ فارسی معین ). اندرخورا. اندرخورد. درخور : نوشتند نامه به ارجاسب زشت هم اندرخور آن کجا او نوشت . دقیقی . بشاه جهان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد هژیر که تو باژ بدهی بسالار چین نه اندرخور آید به آیین و دین . دقیقی . بدرگه فرست آنکه اندرخورست ترا کردگار جهان یاور است . فردوسی . چو نیکی کنی نیکی آیدبرت بدی را بدی باشد اندرخورت . فردوسی . اگر ما گنهکار و بدگوهریم بدین پادشاهی نه اندرخوریم . فردوسی . گرت چیزی اندرخور شهریار فزونی بود آید او را بکار. اسدی . اگر داد خواهیم در نیک و بد بدادیم معذور و اندرخوریم . ناصرخسرو. گفتم هنر پدید کن اندرخور جواب گفتا که در جواب پدید آورد هنر. ناصرخسرو. من اندرخور بندگی نیستم وز اندازه بیرون تودرخورد من . سعدی . و رجوع به اندرخورا و اندرخورد و اندرخوردن و درخور شود.