اندراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندراب . [ اِ دَ ] (اِ) آبخوست . جزیره ٔ کوچک : میان موج غم را زورق دل اضطراب افتد اگر باد موافق می وزد در اندراب افتد. رضایی مشهدی . (از شعوری ج ١ ورق ١٣٤الف ).
اندراب . [ اَ دَ ] (اِخ ) شهرکی است اندر میان کوههاست . جایی بسیارغله و کشت و برز و او را دو رود است و سیمهایی که از معدن پنجهیر و جاریانه افتد اینجا آن را درم زنند و پادشای او را شهر سلیر خوانند. (حدود العالم چ دانشگاه ص ١٠٠). شهری است بین غزنین و بلخ و... و قافله ها از آن وارد کابل میشوند و آنرا اندرابه نیز گویند. شهر زیبایی است و از آنجا گروهی از اهل علم برخاسته اند. (از معجم البلدان ).شهری است از ولایت بدخشان مابین هندوستان و غزنین که نزدیک کتل هندوکش واقع است . (انجمن آرا) (آنندراج ).در ریاض السیاحه آمده که اندراب در شمال کابل بمسافت شش مرحله در کوهستان واقع و از اقلیم چهارم و بسیارخوش آب و هوا و بسردی مایل است و نمک اندرابی را ازبلور در صافی فرقی نباشد و محض نمایش از آن ظروف بلور مانند سازند. (انجمن آرا) (آنندراج ) : ز غزنین سوی اندراب آمدم ز آسایش اندر شتاب آمدم . فردوسی . دگر طالقان شهر تا فاریاب همیدون ببخش اندرون اندراب . فردوسی . امیر از این نامه اندیشه مند شد جواب فرمود که اینک ما آمدیم و از راه پژغوژک می آییم باید که خواجه ببغلان آید و از آنجا باندران بمنزل چوگانی بما پیوندد. (تاریخ بیهقی چ فیاض غنی ص ٥٥٨). آن کس که اندرآب شود او بی آشنا گویی که اندراب شود او بی آشنا. احمدواتکی .