اندر گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندر گرفتن . [ اَ دَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) شروع کردن . آغاز کردن . (فرهنگ فارسی معین ). بورزیدن . (یادداشت مؤلف ) : پس چون این پسر [ اسماعیل ] بیامد از این کنیز [ هاجر] ساره را خشم آمد و رشک زنانش بجنبید و شکیبایی نتوانست کردن جنگ و پرخاش اندر گرفت . (تاریخ بلعمی ). ورا پهلوان زود در برگرفت زدیر آمدن پوزش اندر گرفت . فردوسی . همه غارت و کشتن اندر گرفت همه بوم و بر دست بر سر گرفت . فردوسی . بسی با دل اندیشه اندر گرفت . فردوسی . مهان را همه شاه در برگرفت زبدها خروشیدن اندرگرفت . فردوسی . هارون صره ای هزار دینار بیرون کرد و پیش وی نهاد... فضیل گفت یا امیرالمؤمنین این پندهای من ترا هیچ سود نداشت هم از اینجا جور اندر گرفتی و بیدادگری را پیشه کردی . (هجویری ). چندین هزار مرد از صناعان گوناگون با همه ساز و آلات فراز آورد و بنا اندر گرفت . (مجمل التواریخ ). ♦ راه اندرگرفتن ؛ راه بسویی گرفتن یا راه جایی را پیش گرفتن : درم داد و از سیستان برگرفت سوی بلخ بامی ره اندرگرفت . فردوسی . وزآنجا شتابان ره اندرگرفت بنخجیر کردن کمان برگرفت . (گرشاسبنامه ص ٢٣٢). همانگاه با او ره اندر گرفت سیه بادکردار تک برگرفت . (گرشاسبنامه ص ٨٥). ◄ احاطه کردن چیزی را. (یادداشت مؤلف ). احاطه زدن در دور چیزی . شامل شدن : رحمت ایزد تعالی ایشان را اندرگرفت . (تاریخ سیستان ). دختران عبدمناف گرد من اندرگرفتند. (تاریخ سیستان ). ◄ آبستن شدن . (یادداشت مؤلف ) : محوایله اندرگرفت بقدرت باری تعالی . (تاریخ سیستان ). و رجوع به گرفتن شود.