اندار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندار. [ اِ ] (اِ) سرگذشت و افسانه . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). افسانه . (فرهنگ میر عضدالدوله انجو از غیاث اللغات ). سرگذشت و افسانه و داستان و قصه و حکایت . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : تلخ می آید ترا گفتار من خواب می آرد ترا اندار من . ؟
اندار. [ اِ ] (ع مص ) برآوردن . اخراج . برآوردن از مال خود؛ اندر عنه من ماله کذا؛ برآورد آنقدر از مال خود. ◄ افگندن . از شمار افگندن : اندر من الحساب کذا؛ این قدر از شمار افگند. (از منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بیفکندن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بشمشیر افگندن : ضرب یده بالسیف فاندرها؛ دست او را بشمشیر زد و پس افکند. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).