انخراط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انخراط. [ اِ خ ِ ] (ع مص ) بنادانی مرتکب کاری شدن بی دریافت انجام آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بنادانی در کاری داخل شدن . (از اقرب الموارد). یقال : انخرط فی الامر. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ درآمدن بر کسی بدگویان . (آنندراج ): انخرط علینا بالقبیح ؛ درآمد ما را بدگویان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تیز دویدن .(از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). در دوتند رفتن و ستیهیدن در آن . (از اقرب الموارد). بستیهیدن . (مصادر زوزنی ). یقال : انخرط فی العدو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ باریک و لاغرشدن تن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). نازک و لاغر شدن . (از اقرب الموارد). یقال : انخرط جسمه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ درمیان جماعتی در رفتن . در میان چیزی درآمدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). درشدن . (مصادر زوزنی ). بشتاب داخل شدن . ◄ بشتاب بیرون رفتن . (از اقرب الموارد). ◄ درکشیده شدن در رشته . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). در رشته انتظام یافتن و درکشیده شدن . (از اقرب الموارد): اگر این عزیمت بنفاذ رسانی و بمضامت جانب او و انخراط در سلک خدمت او رغبت نمایی هرآنچه توقع افتد... پیش گرفته شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢٥). ◄ تراشیده شدن . ◄ رشته در سوزن کشیدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).