انتعاش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انتعاش کردن . [ اِ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عیش کردن . خوشی کردن : می پرست من می و پیمانه نگذارد ز دست انتعاشی هر دم از روی دل ما میکند. اسیر (از بهار عجم ). بخواب نیست خیالی میسرم که شبی خیال خواب کنم شاید انتعاش کنم . اسیر (از بهار عجم ).