انتظام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انتظام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) درکشیده و راست گردیدن مروارید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در رشته فراهم آمدن و اتساق مروارید. (از اقرب الموارد). در رشته کشیدن مروارید. (فرهنگ فارسی معین ). در رشته کشیده شدن چیزی بترتیب نیکو. (آنندراج ). بهم بازدوختن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) (مؤید الفضلاء). ◄ تمام شدن کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). راست شدن کار. (آنندراج ) (مؤید الفضلاء) (تاج المصادر بیهقی ). بنظم شدن . (مصادر زوزنی ). اتساق .(از تاج العروس ). پیوسته شدن . سامان گرفتن . بسامان گرفتن . بنوا شدن . منظم شدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ به نیزه درخستن، یقال انتظمه بالرمح ؛ ای اختله . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). به نیزه درخستن . (آنندراج ). طعنه بالرمح فانتظمه به ؛ ای اختله، و انتظم ساقیه و جانبیه ؛ ضمها ضم الخرز. (اقرب الموارد). ◄ انتظام صید؛ زدن آنرا یا تیر انداختن بدان چنانکه بدان نفوذ کند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) ترتیب و نظم و آراستگی و نیوراد. (ناظم الاطباء). پیوستگی . بسامانی . آراستگی . ترتیب . نظم .(فرهنگ فارسی معین ) : از احوال ملک خراسان و انتظام امور آن دولت ... استکشاف کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١). پیش از انتظام شمل و استقامت حال اوبدست باید آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٠). سلطان را از وصول او خبر دادند پیش از انتظام کار و اجتماع حال او تعجیل فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩١). بخت برادر کلید دولت او بود زآن همه کارش بانتظام برآمد. خاقانی . زانفاس عمدةالدین در شرق و غرب بود با امت استقامت و با ملت انتظام . خاقانی . ♦ اعجاز انتظام ؛ آنچه انتظام آن اعجاز است . سخنی که از بسامانی و نیکویی در حد اعجاز است : بحفظ کلام اعجاز انتظام ملک علام و... تحریض می نمودند. (حبیب السیر چ سنگی ج ٣ جزو ٤ ص ٣٢٣). ♦ انتظام برخاستن ؛ پریشان شدن : بعهد دست تو گوهر چنان پریشان شد که انتظام جواهر ز ریسمان برخاست . حسین سنایی (از آنندراج ). ◄ بند و بست و توزک و دار و مدار. (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح حکمت )عبارتست از آنکه نفس را تقدیر امور بر وجه وجوب و حسب مصالح نگاه داشتن ملکه شود. (از نفایس الفنون از یادداشت مؤلف ).