انتصار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انتصار. [ اِ ت ِ ] (مأخوذ از ع، اِمص ) کینه کشی . انتقام : بر عزم انتصار و طلب ثار بر جانب قومش رحلت کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٧٢). ایلک خان بسر انتصارشد و با انصار خویش روی ببرادر نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٢). جز انتصار و طلب ثار روی ندید و جز حرکةالمذبوح چاره ندانست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦).
انتصار. [ اِ ت ِ ] (ع مص )داد ستدن . (منتهی الارب ) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). داد بستدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). کینه کشیدن از ظالم و انصاف از دشمن ستدن و انتقام کشیدن . (آنندراج ). انتقام . (از اقرب الموارد). ◄ یاری دادن . نصرت دادن . (فرهنگ فارسی معین ): انتصر علی عدوه ؛ یاری داد او را بر دشمنش . (ناظم الاطباء). ◄ پیروزی یافتن . پیروز شدن . غالب گردیدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ استظهار. (از اقرب الموارد).